خرید بک لینک
(چـــراغ شــباب)ای مـــاهِ مــن! بگیــــر ز رویــت نقــــــاب راتــا مُنـفــــعل کنــی ز رُخــت ، آفتـــــــاب را هـــر شـب نشـسـته‌ام به امیــــدِ نگــــاهِ تــوزیــرا ربـــوده‌ای ز دل و دیـــده خــــواب راتــابـی اگر به خــانـه‌ی خــامـوش عمــر منروشــن کنــی دوبـــاره چـــــراغِ شـــبـاب راآتـش گـــرفتـــه اسـت دلـــم در غیـــــاب توبــا یـک نظــــر بگیــــــر ز دل، التهــــــاب رادر حشـر هـــم اگــر کــه بیفتـــد گـــــذارِ توگیــری بــه یــک نگــاه ز خلقــی عــــذاب راکـی می‌شود بـه سـائــادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین احمدی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:42

(مسلخ ظلم)‌درین زمانه که در سینه‌ها صفایی نیستبه وقت حادثه هم، چشم اعتنایی نیست چگونه دم نزنم با دلی ز لجّه‌ی خونازین زمانه که جز رنج و بیوفایی نیستنه یارِ همره و همدل، نه غمگسار شفیقکه گر ز غصه بمیری، گره‌گشایی نیستنشسته گَرد کدورت به شیشه‌ی دل‌هادلی که زنگ پذیرد برآن جلایی نیستدرخت عاطفه خشکید، از سَموم ستمگلی به باغ و گلستان آشنایی نیستدلی که بود به سینه، عطوف و نرم چو مومشده‌‌است سنگ و دریغا که دلربایی نیستلباس زهد به تن کرده ظالم از تزویرشرافتی بخدا در چنین ردایی نیستبه تنگ آمده دل، از مواادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین احمدی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:42

(خاطرات)مانده‌ام با خاطراتِ تلخِ دورانی که نیستکوچه و پس‌کوچه‌ها و آن خیابانی که نیست یادم آید آن صفا و دوستی‌های قدیمسادگی‌ها و مرام و عهد و پیمانی که نیستمی‌رَوَم پای پیاده ، پا به پای کودکیاز مَسیر خانه‌ سوی آن دبستانی که نیستگاه‌گاهی می‌زنم پرسه میان کوچه هایادِ آن ابروکمان، گیسو پریشانی که نیستمی‌نشینم در کنارِ پنجره، وقت سکوتبا خیال آن گلِ خوشبوی گلدانی که نیستشهرِ من، پُر بود از باغ و گلستان و انارشهره بود این شهر، با آن باغ و بستانی که نیستخانه‌ی مادر بزرگ و، قصه‌های دلنشینروزهای جمعه بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین احمدی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:42

«منزلت»ایکه فکر مَنزلت را در سَرت می‌پَرویتشنه‌ی نام و نشانی تا نمایی سَروریگر تمام کهکشان‌‌ها را به تسخیر آوریدر نگاهِ اهل استغنا ، ز ذرّه کمتری مَنزلت در عِلم و حِلم و راستی حاصل شودغیر ازین کوشی اگر، عمرت همه زایل شوداعتبار آدمی بر خصلت و خوی نکوستدوستی با آدم بَدخوی، چون سنگ و سبوستظاهراً هرچند باشد دوست، در باطن عدوستچون ندارد اعتباری، فکر کسب آبروستاین‌چنین شخصی یقیناً موجب رنجش بوَدچون اسیر نفس دون و بنده‌ی خواهش بوَدآن کسی که بنده‌ی نفس‌است؛ بی‌‌شکّ و گماننفس سرکش می‌کشد او را به سویش تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین احمدی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:42

(آهسته آهسته)به شهرت می‌رسد جویای نام آهسته آهستهنیندازد اگر خود را به دام آهسته آهسته رَه صدساله را کِی می‌توان پیمود در یک شب؟برون کُن از سَرت این فکرِ خام آهسته آهستهز «رَز»، آموز صبر و بُردباری؛ چون شراب ناب:ز خونِ دل، به خُم گیرد قوام آهسته آهستهستیغِ عزّ و رفعت را به زیر پای خود آریزنی گر پَر، چو کبکِ خوش‌خرام آهسته آهستهمکن چون کودکان تعجیل از فرط هوس، زیرازمین‌گیرت کُنَد، تندیّ ِ گام آهسته آهستهمَزن خود را به هر در، تا شوی دیده به چشم خلقکه خواهی داد از کف، احترام آهسته آهستهبه مکر و حیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین احمدی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:42

(میلاد امام حسن عسکری مبارک باد) «نــور عیــن» بر زمیــن تــابیــد تـا روی چو مـاه عسکــری مـاه شد مـاتِ شعـاعش گشت او را مشـتری تیــر و کیــوان از تحیّــر در سَـما سوسوزنان خیـــره بر انـــوار قــدســی امـــام عسکــری همنوا با زهـــره آن خنــیاگــر چـرخ از شعف می‌نــوازنــد اختــــران ِ گنـــبد نیـــلوفــــری قدسـیان در عرش اعلیٰ در سُرورند و سماع در حــلول مــاهـــرویـی از تبــــار حیــــدری فــرشــیان در پای‌کـــوبی و نشــاط و هلهـله در مــدینــه

برچسب: نویسنده: رادین احمدی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:42

(ندامت) غمِ غرامتِ این انتخاب ، ما را کُشت ندامت و اَسَفِ بی‌حساب، ما را کُشت نشاط، پَر زد و مِحنت نشست بر دل‌ها شرارِ عُسرت و، سَوطِ عَذاب، ما را کُشت نوای بلبلِ خوشخوان به باغ شد خاموش نفیرِ جغد و نعیقِ غَراب، ما را کُشت وزید بادی و پیغامی از بهار آوَرد بهار نه! که بِحار عِقاب، ما را کُشت به شوق آب، گذشتیم از دل آتش... ولی چه سود؟ که سوز و سَراب، ما را کُشت میان کِشمکشِ مُهلکِ حجاب و نقاب به باد رفت حجاب و نقاب، ما را کُشت شدیم پیر و به مِحنت گذشت فصل

برچسب: نویسنده: رادین احمدی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:42

(قصیده) گفتم: ز «تلخ‌_کامی» و او گفت: از «عسل» من از «قصیده» گفتم و او گفت: از «غزل» گفتم: «عسل نخورده» چه‌سان دم زنی از آن؟ کامی که «تلخ» هست چه‌سان گوید از عسل؟ گفتم: قصیده، گوی اگر که توان تورا ست از «رنج و مِحنتی» که زده بر جگر، دُمل گفتا: که روزگار قصیده، گذشته است گفتم: غزل شده‌است درین دوره مبتذل گفتا: غزل، عروس سخن‌ هست این زمان پای غزل، رسیده کنون بر سرِ قُلَل گفتم: غزل سروده‌ی سعدی و حافظ است با گفته‌‌های پوچ، مکن خویش را مَچل گفتا: چرا که غافلی

برچسب: نویسنده: رادین احمدی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:42

(شهرت طلب)هــلاک شهــرت کـوشد به زنــدگــانی خویشاگــرچــه واقـف بـاشـد، به نــاتــوانی خویشتفــاوتــی نکنــد نیــک و بَــد ، بــه دیــدهی اوفقط همین که کشـد پـَـرده بر نــدانی خویشمِلاک زندگیاش چون همیشه بهرهوری استبهــــار میطلـبـــد ، بـــر دل خــــزانی خویشگهـی به سایـهی سـرو و گهـی به سایهی بیـدنشـسته در طـلب عیش و کــامــرانی خویشبه هر کجـا که بـوَد مَنـفـعـت ، نمــوده تــلاشدرین طــریق، مُصِــر بوده از جــوانی خویشمنــافقــانــه چهسان دم زنــد ز مهــر و وفــا ؟کسی که بسـته دلـش را به جــاودانی خویشزهـی به طینت (ساقی) که دل به کس ندهـدبـه غیــر آل علـــی و ، بـه بـینشــانی خویشسید محمدرضا شمس (ساقی) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین احمدی تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 14:56

(اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یَا أَبَا الْفَضْلِ الْعَبّاسَ)(علمدار حسین)لبت از فرط عطش خشک و گدازنده شده ستآب در علقمه ، در نزد تو شرمنده شده ستگرچه رام تو شده تشنگی از عشق ، ولی...دشمن سنگدل از شرم سرافکنده شده ستادب و مهر ، به تو درس وفاداری دادنامت از معرفت توست که پاینده شده ستمَشک بر دوش کشیدی و تو را تیر زدندآه!... دستان تو در دشت پراکنده شده ستدید تا پیکر صد چاک تو را چشم فلک :زخمها بر تن گلگون تو آکنده شده ست ـناله برخاست ز شش جانب هستی ، از غمکه گمان، پایهی افلاک و زمین کنده شده ستتا که خونت به زمین ریخت معطر شد دشتعِطر جانبخش تو اینگونه فزاینده شده ستیا اباالفضل ، فروغ و قمر هاشمیان!که سماوات ز انوار تو تابنده شده ست ـاسوهی مهر و وفایی و علمدار حسین (ع)که شهنشاه شهیدان به تو بالنده شده ستکربلا مسلخ هفتاد و دو دلدار چو گشتدین اسلام ز خون شهدا زنده شده ستمکتب کرب و بلا ، مکتب انسانسازی ستعشق و ایثار و وفا مکتب سازنده شده ستگفت (ساقی) غزلی پیرو "پروانه" که گفت :"خاک این بادیه از برگ گل آکنده شده ست"سید محمدرضا شمس (ساقی)1402/05/13 ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین احمدی تاريخ: پنجشنبه 28 تير 1403 ساعت: 15:44

(السّلام عَلیكَ یا ساقی عطاشی کربلاء)(صدای آب)به گوش تشنگان گرچه صدای آب می آیدولی هرم عطش ، از حنجر میراب می آیداباالفضل آن یَل اُمّ البنین ، در علقمه با غمنظر میکرد بر آب روان ، با حالتی مبهم چهها گویم که سقا ، در دل دریا چهها دیدهکه با لبتشنگی لبتشنه ماندن را پسندیدهدر آن رودی که آبش عالمی را تشنهلب میکردهوای نفس و رود و آب را ، عباس ادب میکردسپس سقا ز شط آمد برون با اسبِ زین کردهکه ناگه دید دشمن را ، که در راهش کمین کردهچو خود را دید تنها در میان نیزه و شمشیرکنار علقمه ، با دشمنان و دشتِ دامنگیرز غیرت عهد کرد آنگه که در این راه جانفرسانباشد هیچ باکی ، گر دهم حتی ، سر خود رابَرم این مَشک را ، بر کودکان مضطر و عطشانکه بیشک آبروی مَشک و من اینجا بوَد یکساناگرچه داد دست ، اما غرورش را ، نداد از دستدرآن وقتی که دشمن راهِ رفتن را بر او میبستکه دو دست و سپس مَشک و تنش بر خاک افتادندیقین زین داغ ، حتیٰ عرشیان هم ، ناله سر دادنددر آخِر گفت عباس ای برادر جان مرا دریاب!اگرچه داد آب از دست، شد با آبرو در خوابهنوزم (ساقیا) از شط، صدای آب می آیدنوای تشنگان ِ از عطش ، بی تاب می آید.سید محمدرضا شمس (ساقی)1396 ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین احمدی تاريخ: پنجشنبه 28 تير 1403 ساعت: 15:44

(وصال حضرت خورشید و ماه)روز وصال ماه و خورشید است امشببربط زنان در عرش، ناهید است امشبحور و مَلَک کِل میکشند اندر سمـاواتحتی خـدا در حال تمجیـد است امشبزیـرا امیـــرالمــؤمنـــین ، دامـــاد گشتهزهــرا ، عــروس این گـل شمـشاد گشتهمـات زمیـن امشب نگــاه آسمــان استچون جشن زهــرا و امیر مؤمنـان استپیــونـد "آب و آینـــه" وقتی کـه بـاشـدعـاقـد بدون شک، خـداونـد جهان استبـهبـه! بـه این پیـوند مسعود و خجستهکـه عهــــد آن را ، حضـرت دادار بســتهبـاشـد مبــارک ، ایـن وصـــال آسمـــانیپیــونــد دو گـــل ، از گلســتان معـــانیبـر شیعیـــان و جمـله دلــداران عــالــمباشـد چنـین میــثاق ، رمــز جـــاودانینخــل ولایـت ، بــارور گــردد در امشبدامـاد پیغمبر شود چون حیــدر امشبحیدر، همان که نـور قلب شیعیان استحیدر همان که با ضعیفان مهربان استحیدر همان که لایق زهـرا جز او نیستحیدر همان که تا همیشه جـاودان است(ساقی) کـوثـر باشد و خیـر کثـیر استدر روز محشر شیعیان را دستگیر است.سید محمدرضا شمس (ساقی) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین احمدی تاريخ: چهارشنبه 13 تير 1403 ساعت: 11:42

(از غدیر تا کربلا)

فــراز دست نبـی، گرچه دست مـولا رفت

ولی حسین سرش سوی عرش اعـلا رفت

یکی به کرب و بلا و یکی به دشت غـدیر

بــرای دیــن خـــداونــد حـیّ یکتــا رفت

سید محمدرضا شمس (ساقی)

برچسب: نویسنده: رادین احمدی تاريخ: چهارشنبه 13 تير 1403 ساعت: 11:42

(از غدیر تا عاشورا)

آن دست که در غــدیر خــم بالا رفت

بــا امــر خــدای خــالــق یکتـــا رفت

دستیست که آوازهی آن در تــاریــخ

تا عـرش خــدا به روز عـاشـورا رفت

سید محمدرضا شمس (ساقی)

برچسب: نویسنده: رادین احمدی تاريخ: چهارشنبه 13 تير 1403 ساعت: 11:42

"وَ تعزّ مَن تشاء وَ تذلّ مَن تشاء"

کــار اگر شـد فقـط بــرای خــــدا

چــه نیــازی بـوَد بـه روی و ریـــا

نکنــد فهــم هر کس ایـن عنــوان

عـزت و ذلـت است دست خـــــدا

سید محمدرضا شمس (ساقی)

برچسب: نویسنده: رادین احمدی تاريخ: پنجشنبه 24 خرداد 1403 ساعت: 22:15

صفحه بندی