(ژاژخا مشو)
ای بیخبر ز من! تو مرا 1 مکن
قلبم شکسته است مرا زیر و رو مکن
خون دادهام به راه وطن وقت عاشقی
صحبت ز عاشقان وطن بی وضو مکن
صد کندوان عسل ز دهانم چکیده است
انگشت زهر را تو به کندو فرو مکن
قید شرف مزن! مشو پابند ناکسان
خرج کثافتان به جهان ، آبرو مکن
لب را به یاوه وا مکن و ژاژخا مشو
با گوشه و کنایه، مرا تندخو مکن
بر تن مکن لباس نزاع و نقاق را
پیرانهسر رسیده مرا جنگجو مکن
گر روزنی ز نور هدایت بوَد تو را
کینه نوَرز و خاک بر این کورسو مکن
وقتی لباس معرفتت پاره پاره است
هر پاره را به پارهی دیگر رفو مکن
وقتی خیانت است تو را در خیال خام
بگذر از این خیال و قدم سوی او مکن
بوی تعفنات همه جا را گرفته است
این لاشه را به دور کن از خویش؛ بو مکن
آبی بزن بر این تن گندیده از هوس
خود را اسیر گورکن و مرده شو مکن
هی زل نزن در آینه ، ننگر به روی خویش
ابلیس و نفس را تو به هم رو به رو مکن
آبی بزن بر آتش این نفس بلهوس
آتش برای آخرتت ، آرزو مکن
دان مغتنم دقایق این روزگار را
گِرد گنه مپیچ و گنه جستجو مکن!
ای ناخلف که دم زنی از صدق و معرفت
این قصه را برای کسی بازگو مکن
ظرف صبوریام به نهایت رسیده است
هشیار باش و خون به دلم تا گلو مکن
من (ساقی) شراب وفا و مَحبّتام
سنگِ عِناد و بغض، رها بر سبو مکن
سید محمدرضا شمس (ساقی)
1401/10/15
برچسب:
نویسنده: رادین احمدی