(حلقه ی تدبیر)
پای دلم به جاده ی تحقیر خسته شد
پشتم به زیر بار معیشت شکسته شد
راه نفس، به حلقه ی تدبیر بسته شد
اعضای پیکرم همه از هم گسسته شد
کی میتوان که باز زنم دم از اتحاد؟
وقتی نفس بریده تورّم، ز ملتی...
درمانده گشته ایم ازین بی عدالتی
بر چهره، غم نشسته به هر شکل و حالتی
ای بیخبر چگونه تو بر تخت دولتی؟!
خون در عروق ما شده مغلوب, انعقاد,
در مجلسی که نیست کسی دافع بشر
کِی کس کند به توده ی درماندگان نظر؟
شبگیر گشته ایم درین شام بی سحر
خورشید هم نمیشود افسوس جلوه گر
ماییم و این شب و غم و این ظلمت سواد
آیا چسان به دل نبوَد بیم و اضطراب؟
وقتی که غرق، گشته دیانت به بحرِ خواب
ای مفلسان! که گشته اید امروزه کامیاب
ـ بیچاره ملت است، قرین غم و عذاب
گویا که اعتقاد ندارید بر معاد؟!
آری درین وطن نبوَد کس به فکر کس
وقتی که دزد، کرده به تن، جامهٔ عسس
سیمرغ کشورم شده مغلوب,، بر مگس
جایی که گُل فتاده و اِستاده خار و خس
باید که تاخت با قلم تیزِ انتقاد
هرکس که گفت حق بحقیقت نه دشمن است
زیرا اساس حق، به عدالت مُدوّن است
دشمن کسی بوَد که به تضییع میهن است
ظلمی که پا گرفته عیان و مبرهن است
کم کم گرفته اید ازین مردم اعتقاد
این ملتی که دار و ندارش به باد رفت
در وقت انقلاب، به رزم و جهاد رفت
آیا چگونه شور حضورش ز یاد رفت؟
بی شک به دست ظالم و اهل عناد رفت
این ریشه قطع گشته به مقراض ارتداد
یارب! به خلق زارو ستمدیده کن نظر
بنما رها ، ز بند مکافاتِ مستمر
رسوا نما ستمگر و ظالم به رهگذر
لطفی نما، که باز رسد موسم ظفر
بازار عدل و داد و دیانت شده کساد
(ساقی) اگرچه در شب ماتم نشستهای
تبعیض دیده ای و ز غم ، دلشکستهای
وقتی که دل به خالق دادار بستهای
دل بر فریب حضرت شیطان نبستهای
دستت به جز خدا بسوی هیچکس مباد
سید محمدرضا شمس (ساقی)
https://t.me/sagharkhial
برچسب:
نویسنده: رادین احمدی